پاسخ به نقد ایمان مطلق توسط مهدی نورمحمدی پیرامون کتاب قره العین قسمت اول

جناب آقای مطلق

با سلام. نقد جناب عالی بر کتاب قره العین را دریافت داشتم. از این که به علت گرفتاری های شخصی و کاری نتوانستم زودتر پاسخ شما را بدهم پوزش می طلبم.

1)در توجیه علت به چاپ سوم رسیدن کتاب نوشته اید: «گرویدن شخصیت برجسته ای مانند زرین تاج ... به دیانت بابی و در زمره ی حروف حی –اولینمومنینبهسیدباب–قرارگرفتنایشان،برایحضراتبسیارسنگیناستوحالکهبهحدیایمانطاهرهبهسیدباب،اظهرمنالشمساستکهغیرقابلانکاراستپسبهترآندیدندکهشخصیتویرا تخریب کنند!»

ایمان آوردن قره­العین به باب و جزو حروف حی بودن وی به طور مکرر از سوی نویسنده در این کتاب مورد تأکید قرار گرفته است و هیچ گاه در صدد نبوده ام که این مسئله را انکار کنم

2)نوشته اید کتاب آقای نصرت­الله محمدحسینی کامل ترین کتابی است که تا کنون دربارۀ قره العین نوشته شده است.

به نظر شما آیا تعداد صفحات یک کتاب که بیشتر آن تکرار مکررات و حاوی ستایش و البته سانسور نظر مورخین مسلمان است، می تواند گویای کامل تر بودن آن باشد؟ من با نظر شما موافق نیستم و پرمغز بودن و پرمحتوا بودن کتاب را از داشتن تعداد صفحات مؤثرتر می دانم. بر همین اساس، کتاب کوچک و کم حجم «صدمین سال شهادت قره­العین» که توسط فضلای ازلیه (مترجم همایون فروشی) نوشته شده را بسیار کاملتر و جامع تر از کتاب 637 صفحه ای آقای محمدحسینی می دانم. این که نوشته ام کتاب من کامل ترین است، منظور تعداد صفحات آن نبوده است! منظور دستیابی به نکاتی است که تا کنون در کتاب دیگری مطرح نشده است. مانند دستیابی به دستنوشته های دو تن از بستگان نزدیک قره العین به نام سید محمد بحرالعلوم خواهرزادۀ وی و همچنین دستنوشتۀ آیت­الله میرزا ابوتراب شهیدی پسرِ پسر عموی قره العین که ارزش فراوانی از نظر تاریخی دارد.

اگر مبنای قضاوت شما در خصوص کتابی، تعداد صفحات آن دربارۀ قره العین است، پس باید کتاب «تاریخ سمندر» را کتاب ضعیفی بدانیم، چرا که حجم مطالبی که دربارۀ قره العین نوشته بسیار کم است. با وجود این و بر خلاف نظر شما بنده مطالب این کتاب را از نظر اطلاعات تاریخی و نه عقیدتی به دو دلیل، بسیار مهم
می دانم، چون اولا توسط همشهری قره العین نوشته شده و ثانیا نویسندۀ آن تقریبا با قره­العین هم عصر بوده است.

3) نوشته اید دست من به خاطر مصادرۀ کتابخانۀ شخصی بهاییان باز است. به شما اطمینان می دهم دست بنده نه تنها به مصادرۀ کتابخانۀ بهاییان، بلکه به هیچ مصادره ای آلوده نیست، چون این کار را حرام می دانم.لطفا اگر دیگران خطایی مرتکب شده اند آن را به پای بنده ننویسید. من کتاب هایی را که مربوط به بهاییان بوده است، از دوستان فاضل و کتابدوست، مجموعه داران و کتابخانه مجلس، کتابخانه ملی و کتابخانۀ دایره المعارف اسلامی تهیه کرده ام. این را هم بگویم که بنده اگر چه با عقیدۀ بهاییان موافق نیستم، طرفدار حقوق شهروندی آنان بوده و جان و مال آنان را محترم می دانم.

4) نوشته اید که کتاب من، تنها 70 صفحه به قره العین اختصاص دارد. متأسفانه اشتباه محاسبه کرده اید. اولا قسمت مربوط به قره العین 166 صفحه است!ثانیا نوشته اید حجم اشعار وی چند ده برابر این کتاب می شود! این نظر هم اشتباه است . کل اشعار وی همان است که در کتاب آورده ام. البته چند برگی از اشعار وی در نزد خاندان ازلی سرلتی (همسر صنعتی زادۀ کرمانی) نگهداری می شود که خواندنش خیلی سخت است که اگر آن ها را هم به اشعار وی بیفزاییم باز اشعار او چند ده برابر این کتاب نمی شود. (بگذریم از این که معلوم نیست آن اشعار را خودش سروده یا آن که متعلق به شاعران دیگر است که از آن ها خوشش آمده و در کاغذ نوشته)

5)رویای قره العین در خصوص وصلت با خاندان شاهی را گمانه زنی ساده لوحانه خوانده اید. به دو نکته شما را متذکر می شوم. اولا این آرزو  مربوط به 12 سالگی قره­العین است که در آن زمان نه سید بابی ظهور کرده بود و نه قره العین، بابی و نه حتی شیخی هم نبود! این گمانه زنی با توجه به نوشتۀ حجت بلاغی نویسندۀ کتاب «تاریخ تهران»انجام شده است. ثانیا به کلمۀ «شاید»(... شاید یکی از آن ها وصلت با خاندان شاهی بود: مقدمه ص 8) توجه نکرده اید. آوردن این کلمه نشان می دهد که این نظر در حد یک احتمال است و البته
بی ربط هم نیست. از شما می پرسم: دختر نوجوانی با داشتن ثروت و تمول مالی، زیبایی، داشتن کنیز و خدمه، داشتن پدر و خاندانی سرشناس، داشتن سواد و معلومات که هیچ چیزی در آن دوران کم نداشته و بلکه نسبت به همگنان خود در مرتبۀ بسیار بالاتری بوده، چه آرزوهایی به غیر از وصلت با خاندان شاهی که البته به علت ارتباط پدرش با دربار دور از ذهن هم نبوده، میتواند در سر بپروراند و سمند اندیشه و خیال خود را در چه سرزمین هایی به جولان درآورد؟

به طوری که در کتاب آورده ام،به نظر من با توجه به ارتباط نزدیک پدر قره العین با دربار فتحعلیشاه و آشنا بودن محمدمیرزا قاجار (محمد شاه) با این خانواده (وی در هنگام سفر جهاد، سجادۀ ملا صالح را در هنگام نماز می گسترده و جمع می کرده است)، محمد میرزا از وجود قره العین باخبر بوده و بر همین اساس، مسئلۀ ازدواج آن ها بسیار محتمل بوده و لااقل در جامعۀ آن روز شایعۀ آن در زبان ها افتاده بوده است. من با این دلایل و همچنین نفرت قره العین از شوهرش (روایت سید محمد بحرالعلوم) از فرضیۀ (رؤیای وصلت با خاندان شاهی) دفاع می کنم. شما دلایل خود را مبنی بر بطلان آن ذکر کنید. (البینه علی المدعی)

6) دوست عزیز! این مطلب که مادر طاهره، خواهر ملا عبدالوهاب دارالشفایی است را من هم شنیدهام. نیازی به یادآوری شما نیست. این مطلب در کتاب مینودر (چاپ 1337 خورشیدی) و نوشته های مرحوم عبدالحسین صالحی شهیدی (از خویشان بسیار متعصب و البته مسلمان طاهره) آمده  است. البته میرزا محمد تنکابنی در کتاب قصص العلما که شرح حال ملا تقی و ملا صالح و ملا عبدالوهاب را مفصل آورده، به این نکته که یکی از همسران ملا صالح برغانی خواهر ملا عبدالوهاب بوده اشاره کرده ولی نگفته است قره العین حاصل این ازدواج بوده است. جالب اینجاست که در هیچ یک از منابع بابی، بهایی و ازلی اعم از ظهورالحق، تاریخ سمندر، نقطه الکاف و مجمل بدیع و ... به این موضوع اشاره ای نشده و جناب عالی با استناد به نوشته های مورخین مسلمان دارید به من که همشهری قره العین هستم و در این خصوص اطلاعاتم لااقل از شما، بیشتر است اثبات می کنید که مادر او خوهر حاج ملا عبدالوهاب دارالشفایی بوده است.عجب! از دیدگاه شما آوردن نکته ای نو و ضد روایتی در خصوص اهل النگه بودن مادر قره العین از قول خواهرزادۀ او که مدعی است تمام مطالب مربوط به وی را از مادرش ربابۀ برغانی بدون واسطه شنیده است اشکالی دارد و جزو اغلاط کتاب محسوب می شود؟ ما که نگفته ایم حتما این نظر درست است. گفته ایم در کنار نظرات قبلی، این نظر تازه یاب نیز به دست آمده است. دوست عزیز! همین نکات است که باعث استقبال از کتاب و چاپ سوم آن شده نه به قول شما عداوت و بهایی ستیزان.

7) نوشته اید: «حال آنکه مادر طاهره، آمنه خواهر ملاعبدالوهاب قزوینی است که سالها مدرس دانشگاه عظیم اسلامی " مدرسه ی صالحیه قزوین" بوده است. نام برده تحصیلات فقه و و اصول و فلسفه را نزد همسر و برادر خود فرا گرفته بود و همچنین مادر ایشان فاطمه خانم نیز زنی فاضله بود که تحصیل علوم را نزد پدر و عموی خویش سید حسین و سید حسن قزوینی و پس از ازدواج نزد همسر خود ملا محمدعلی قزوینی فرزند شیخ عبدالکریم قزوینی گذرانده بود.»

دوست من! من به علت همشهری بودن، مدت ها با مرحوم عبدالحسین صالحی شهیدی حشر و نشر داشته امو با نوشته ها و نظریات ایشان آگاهم. بنابراین، نیازی نیست مطالب ایشان را برای من کپی کنید. تمامی این مطالب، نوشته های نه چندان مستند و البته احساسی مرحوم عبدالحسین صالحی شهیدی است که در در دایره المعارف تشیع و چند دانشنامۀ دیگر به چاپ رسیده است. می شود لطف کنید بفرمایید به غیر از منابع مسلمان، دلیل و منبع شما برای خویشاوندی طاهره با ملا عبدالوهاب دارالشفایی چیست؟ می شد بفرمایید چرا منابع بهایی در این خصوص سکوت کرده اند؟
8) نوشته اید: «نیازی نیست خوانندگان اقدام به تحقیق کنند».چرا توضیح واضحات می فرمایید. معلوم است که نیازی نیست خوانندگان مشغول تحقیق در این خصوص شوند. شما متوجه نشده اید که این یک اصطلاح است؟منظور از این جمله این است که با توجه به نظریات متعدد که هر دو نیز مهم و قابل اعتنا هستند و اثبات و نفی هیچ کدام نیز به راحتی ممکن نیست، خوانندگان خودشان مطابق دریافت خود از موضوع نسبت به آن
نتیجه گیری کنند.

9) من نیز موضوع خواستگاری ناصرالدین شاه از قره العین را شنیده ام. ازلی ها قبل از بهایی ها به این موضوع دامن زده اند. آیا این مطلب، استناد و پشتوانۀ قوی تحقیقی دارد؟ به نظر شما با توجه به دشمنی متقابل بابیان و ناصرالدین شاه و لحظه شماری بابیان برای ترور و نابودی وی، تا چه حد وجود یک ملکۀ بابی در دربار ایران که به معنی به رسمیت شناخته شدن این آیین است می تواند صحت داشته باشد؟ (مثل این است که بگوییم فرزند یکی از روحانیون بزرگ حکومت اسلامی بخواهد با دختر بهاییان شناخته شدۀ ایران ازدواج کند. این موضوع تا چه حد قابل قبول و باور است؟ بگذریم.)

10) نوشته اید: «در صفحه ی بیست و پنجم کتاب میخوانیم: " ...پدرش علاقه مخصوصی به وی داشت و او را قرت العین –بهمعناینورچشم–خطابمیکرد.آنگاهدرصفحهیبیستوهشتنگارندهفراموشمیکندومینویسد: " ازسویسید–کهمنظورشسیدکاظمرشتیاست–ملقببهقرتالعینگردید"
بهنظرمیرسددرمیانایندوگزارشتنهایکیمیتواندصحیحباشدکهالبته دومی صحیح است.»

اولا منافاتی ندارد که هر دو نظر صحیح باشد. پدرش هم به او نور چشم می گفته ولی گفتۀ پدر سبب اشتهار او به این عنوان نشده و سبب اصلی اشتهار وی به قره العین  به خاطر گفتۀ سید کاظم رشتی بوده است. در ثانی، مگر منابع بهایی مورد قبول صد در صد شما نیست؟ من به نوشتۀ عبدالبها در کتاب تذکره الوفا صفحۀ 291 و 291 استناد کرده ام. ایشان گفته اند که پدرش او را قره العین خطاب می کرد. اگر اشتباه است، ایشان مقصرند که مطلب اشتباهی را در کتاب آورده اندو  تقصیری در این خصوص متوجه بنده نیست. (به قول مرحوم باب در محاکمۀ تبریز: اگر اشتباهی در آیات من است به من مربوط نیست، مربوط به مبدأ وحی است!)

آیا این مسئله جزو اغلاط کتاب است یا هدف شما این است که به هر نحوی هست نقد خود را حجیم تر جلوه دهید. البته شما مقصر نیستید در سطور پیش شما نشان دادید که حجم مطلب از مغز و محتوای آن برای شما مهم تر است!

11) نقل قول دوست دانشمندتان مبنی بر این که :«تنها کافی است یک نفر دروغ گوید تا تاریخ دروغگو شود!» را با دل و جان می پذیرم. رحمت بر آن شیری که خورده اند. بسیاری از کتاب های حضرات احبا پر است از چنین دروغ هایی که پیروانشان آن را با دل و جان پذیرفته اند و اکنون برایشان به یک اصل مسلم تاریخی تبدیل شده است. دروغ های شاخداری مانند غرق و خودکشی نبیل زرندی از محبت شدید به بهاءالله و مسکوت گذاردن قتل او و دیگر کسانی که نسبت به پذیرش امر جدید مردد شده بودند و خود نیز ادعاهایی داشتند.از شما می پرسم تا حال به این فکر کرده اید که چرا این اندازه متن فارسی و عربی و انگلیسی تاریخ نبیل (مطالع الانوار) با هم فرق دارد؟ متن اصلی و فارسی تاریخ نبیل کجاست و چه بلایی بر سر آن آمده است؟

12)نوشته اید: جناب نورمحمدی بدون ارائه ی هیچ دلیل و برهانی در صفحه ی سی مینویسد: طاهره " یک شخصیت جدلی بود و ذهن توانمندی در توجیه و سفسطه و مغلطه داشت.»

برای اثبات جدلی و سفسطه گر و مغلطه گر بودن شخصیت وی دلیل و مدرکی بالاتر و بهتراز رساله ای که در رد پسرخاله اش ملا جواد ولیانی نوشته و در صفحات 484 تا 501 کتاب ظهورالحق به چاپ رسیده، موجود نیست. ببینید و بخوانید که چه ناسزاهایی که نثار وی نکرده است. البته امیدوارم این رساله را استدلالی ندانید!

13)مرقوم رفته است: «جناب نورمحمدی به نظر شما ادعای عجیبی نیست وقتی شما حتی نام فرزندان طاهره، دو پسر "ابراهیم و اسمعیل" و دختر"سارا" که مشهور به آسیه بود را نمیدانید و نیاورده اید و چیزی از شرح حال ایشان هم ننوشته اید، میفرمائید این کتاب کاملترین شرح حال است؟»

این مطلب، عجیب ترین و حیرت انگیزترین فراز از نقد شما است. شما مثل این که کتاب را به درستی و دقت نخوانده اید. از صفحۀ 114 تا 116 کتاب در تیتری با عنوان (بازماندگان قره العین) به تفصیل راجع به فرزندان قره العین و زندگی آن ها و این که هیچ یک به راه او نرفتند سخن گفته شده است. حتی گفته ایم که ممکن است پسر سومی هم به نام اسحاق داشته باشد. البته در هیچ یک از منابع مسلمان، بابی، بهایی، ازلی، خارجی و ... به دختری به نام سارا! ملقب به آسیه! سخن گفته نشده است.نام دختر او زینت بوده است که سال ها در کربلا سکونت داشت. مرحوم عبدالحسین صالحی شهیدی برایم نقل می کرد که مادرش در کربلا مدتی با زینت در یک خانه زندگی می کردند. لطفا کتاب را با دقت بخوانید. با این رویه ای که در نقد دارید، به من حقمی دهید که چنین فکر کنم که با عداوت و پیش ذهنی این نقد را نوشته اید؟ شما نوشته اید که از نقد قسمت دوم کتاب نپرداختم و وارد ایرادات خُرد نشدم. اگر شیوۀ شما در نقد این است که تکلیف بقیۀ نقدهای جناب عالی مشخص است!

13)مرقوم رفته است: « جناب نورمحمدی در پرانتز گذاشتن و نقل قول کردن از کتابی کار بسیار خوب و پسندیده ای است اما به شرط آنکه عین مطلب چنانچه در کتاب است ادا شود و تغییری در آن داده نشود ولو آنکه مضمون آن بیان و با اصل مطلب یکی باشد. در صفحه ی بیست و هشت کتاب شما نقل قولی از کتاب تذکرت الوفا، صفحه ی 292میاورید، اما متن را چنانچه هست نمیاورید و تغییراتی در نوع نگارش آن همراه با حذف القاب و صفات و حتی نوع چگونگی واقعه میدهید. آیا به نظر شما دست بردن به نقل قولها امری خلاف اخلاق تحقیق نیست؟»

با نظر شما موافقم. اما شرایط حاکم بر نشر کتاب در وزارت ارشاد اجازه چنین کاری را به من نمی دهد. ولی چنانچه انصاف می دهید به غیر از حذف القاب و صفات تغییر دیگری در متن نقل قول نشده است. فکر نمی کنید ستایش بیش از حد در یک متن و آوردن القاب و صفاتی که برای دیگران نامأنوس است با روح تحقیق ناسازگار باشد؟

14) نوشته اید: «در کتاب آمده است قرت العین بین سالهای 1254 تا1259 در کربلا بوده و در محضر کلاس سید کاظم حاضر شده است که حدود سن بیست و یک تا بیست و شش سالگی جناب طاهره میشود. اما نکته این جاست که بر اساس بعضی از اسناد نظیر تذکرت الوفا و یا تاریخ نبیل، ( به ترتیب صفحات دویست و شصت و شصت و یک) که خود شما هم به آنها بارها استناد کردید طاهره " قبل از وصول به ده روز پیش حضرت سید صعود به ملا اعلی نبود، لهذا ملاقات تحقق نیافت" و همچنین با توجه به اینکه در آثار متعدد سید باب معلوم میشود ملاقاتی بین ایشان و طاهره صورت نگرفته است و با التفاط]]]می بخشید التفات صحیح است![[[[ به اینکه سید باب طبق سالشامار وقایع تاریخی خود شما در سال 1355 تا 1356 ]]]می بخشید 1255 تا 1256 درست است[[[در کربلا بوده و حاضر در کلاس سید کاظم شده است معلوم میشود که طاهره در آن زمان در کربلا نمیتوانسته بوده باشد و احتمالاً سفر اول طاهره در سال 1359 ه.ق بوده است. از این نکته غلط دیگر آقای نور محمدی هم روشن میشود و آن اینکه با توجه به اینکه سید کاظم در ماه ذی حجه که ماه دوازدهم است فوت میکند و طاهره در آن زمان در کربلا بوده است و سال اظهار امر سید باب و مومن شدن ملاحسین بشرویه اولین مومن به سید پنجم جمادی الاول 1260بوده است و ملاعلی بسطامی از جانب شیراز به عراق و کربلا سفر کرده است و نه قزوین و از پس گفتگو و مطالعه ی تفسیر سوره ی یوسف یا احسن القصص که به قیوم الاسما هم معروف است طاهره به یقین میرسد - مسئله ی رویای صادقه و داستان آن نیز که سبب ایمان اولیه ی وی شده است نیز به کنار- بنابراین معلوم یمشود که مکان مومن شدن طاهره به سید باب در کربلا بوده است و نه در قزوین که در صفحه ی سی کتاب خود به آن اشاره شده.
همچنین گفتنی است فاضل مازندرانی هم در جلد دوم ظهور الحق صفحه ی 55 مینویسد: و هفدهم آنان فریده و وحیده بین نسوان جهان و مالکه علم و فضل و بلاغت در نظر و نظم و بیان قرت العین شهیر بود که در آن ایام اقامت کربلا داشت و به شیراز نرفته و درک محضر آن حضرت ننموده غائبانه ایمان پذیرفت آورده اند که چون شوهر خواهرش میرزا محمد علی قزوینی مذکور از عراق عرب در طلب حق عازم شیراز بود او مکتوبی ملفوف بدو سپرد و غزل معروف را که مطلعش این بیت است:
لمعات وجهک اشرقت و شعاع طلعتک اعتلی/ ز چه رو الست بربکم نزنی، بزن که بلی بلی.»

اما پاسخ به این شبهه:

الف)با استناد به تاریخ سمندر، صدمین سال شهادت قره العین، ظهورالحق، تاریخ نیکلاو اظهارات معمّرین خاندان شهیدی قزوین بر خلاف روایات موجود و مصطلح، قره العین دو بار به کربلا رفته است. مرتبۀ اول، هنگامی بوده که همراه شوهرش ملا محمد برغانی که برای تحصیل عازم کربلا بوده، به کربلا رفته است. مگر تاریخ سمندر و ظهورالحق و تاریخ نیکلا مورد تأیید شما نیست. خودتان در پایان نقدتان نوشته اید که منابع شما در نقد کتاب من این کتاب ها بوده است، پس چرا در این جا این مطلب مورد تأیید شما نیست؟ (ظاهرا این کتاب ها آن جا که مطابق میل و سلیقۀ شما باشد مورد تأیید شماست و آن جا که مطابق میل و پسند شما نباشد، مورد تأیید شما نیست!)

ب)این که اظهار نظر کرده اید که بودنِ طاهره و باب در یک زمان در کربلا محتمل نبوده است. چون در فاصلۀ 1256 تا 1256 باب در کربلا بوده، بنابراین قره العین نمی توانسته در این تاریخ در کربلا باشد. این باور جزو غلط های نقدی است که زحمت تهیۀ آن را بر خود هموار کرده اید. مگر طاهره در آن زمان علم غیب داشته که باب در کربلا بوده تا به او بپیوندد؟ مگر باب در آن زمان ادعاهای خود را آشکارا بیان کرده بود تا طاهره به او بگرود؟ مگر نه این است که باب در فارس ادعای خود را آشکار کرد؟ چه لزومی دارد دو نفر که یکدیگر را نمی شناسند،در یک زمان در یک شهر اقامت داشته باشند؟

ج) دوست عزیز، مثل این که شما ظهور الحق را هم به دقت نخوانده اید. یا خوانده اید و نمی خواهید آن را قبول کنید. قره العین در رساله ای که در رد ملا جواد ولیانی نوشته، و در ظهورالحق (صفحۀ 144) به چاپ رسیده، به صراحت می گوید که در هنگام ظهور دعوی باب در قزوین بوده است، چون می نویسد: : «خودت مطلع می باشی که که در اولِ ظهورِ امر این بزرگوار (باب) بنده در قزوین بودم.»

صحت این گفته با نوشتۀ میرزا ابوتراب شهیدی خویشاوندنزدیک قره العین که به تازگی به دست آورده ام، به اثبات رسیده است. پس این نکته بر خلاف نظر شما جزو اغلاط کتاب نیست.

د) ملا علی بسطامی که مبشر باب و از شیراز عازم کربلا و حاوی بشارت ظهور باب بوده، در راه کربلا به قزوین می رسد و بین او و قره العین ملاقات دست می دهد که به این نکتۀ تازه یاب در نوشته میرزا ابوتراب شهیدی به خوبی اشاره شده است.

از این موارد گذشته، با توجه به گفتۀ قره العین مبنی بر این که «من در هنگام ظهور باب قزوین بوده ام»،ادامۀ این بحث،در واقع اجتهاد مقابل نص است. شما حرف قره العین را قبول ندارید؟ قره العین پس از ملاقات با ملا علی بسطامی و ایمان آوردن به باب برای دومین بار عازم کربلا می شود.

ذ) شعر (لمعات وجهک ...) متعلق به صحبت لاری است، نه قره العین! نمی دانم این چه اصراری است که حضرات دارند که می خواهند هر شعر نابی را به قره العین نسبت دهند!

15) نوشته اید: «در کتاب آقای نورمحمدی در صفحه ی 42 آمده است: " قرت العین و همراهانش در ابتدای مسیر حرکت خود وارد قصبه ی کرند شدند و تعدادی از طایفه ی اهل حق به حضور وی رسیدند..."
بنده میپرسم این تعداد چند نفر بوده اند؟ شوقی افندی به نقل از رساله ی آقا محمد مصطفی قزوینی میگوید 1200 تن، فاضل مازندران در جلد سوم ظهور حق صفحه ی 318 میگوید12000 تن که خود وی نیز از کتاب کشف الغطاء ابوالفضائل نقل کرده است. بنده سوال میکنم آیا برایتان سخت بود که چنین تعدادی را آنهم در میان تنها روستاها و قصبه ی کرند از مومنین سید باب بخوانید؟»

بالاخره 1200 را قبول کنیم یا 12000 نفر را؟ فاصله خیلی زیاد است! آیا به نظر شما با موازین تحقیقی سازگار است کسانی را که از روی کنجکاوی به تماشای پدیدۀ نوظهور و بی سابقه ای در ایران آن روز و حتی امروز که با اتکا به جاذبه های زنانگی نظیر زیبایی، سخنوری و معلومات ادبی مردم را جذب خود کرده بودهبروند،مومنین به سید باب بخوانیم؟ اگر باب در کرند این همه طرفدار داشته، پس چرا امروزه در میان طایفۀ متعصب اهل حق و مردم آن جا، پیروان آیین باب و بها مشاهده نمی شود!؟

بدیهی است وقتی اتفاق نظر در مورد جمعیت استقبال کننده در میان خود منابع بهایی (شوقی افندی و فاضل مازندرانی) وجود ندارد، بنده چرا باید به مطلبی که یقین به وجود آن ندارم دامن بزنم؟

کرند طبق سرشماری سال 1385 خورشیدی 7279 نفر جمعیت داشته است. (رک: ویکی پدیا (https://fa.wikipedia.org/wiki  بر همین مبنا، قیاس کنید که جمعیت این قصبه در 175 سال قبل چقدر بوده که 12000 نفر آن اهل حق باشند و به استقبال قره العین بیایند. جالب اینجاست که مردم کرند از دیرباز یا اهل حق بوده اند یا شیطان پرست که این ترکیب دینی تا امروز هم حفظ شده است. از کسی که اهل کرند است پرسیدم که در شهر شما،آمار پیروان بابیت و بهاییت چه قدر است؟ اصلا وجود ندارد، همه یا اهل حق یا شیطان پرست هستند.

دوست گرامی فکر نمی کنید از روی تعصب نگریستن به وقایع تاریخی، در زمرۀ همان مثالی باشد که دوست دانشمندتان زدند که:«تنها کافی است یک نفر دروغ گوید تا تاریخ دروغگو شود!»

16) نوشته اید: « اما یکی دیگر از ایرادات وارده به کتاب این است که با توجه به ادعایی که به عنوان کاملترین کتاب در مورد طاهره است این است که وقایع را دقیقاً در خلاصه ترین شکل خود بیان میدارد و کمتر و یا اصلاً ذکری از مناظرات و مباحثاتی که طاهره داشته است نمیشود که بر اثر این مباحثات عده ای منقلب و پیرو بابیت شدند، بلکه تنها نویسنده مینویسد مناظره ای شکل گرفت و فلان عالم ربانی به جوش و خروش آمد و هتاکی کرد! البته من نمیدانم این علمای ربانی چرا همیشه هتاکی میکردند -البته فی الحال هم بر همین رسم اسبق هستند- واضح است که کسی فشار خونش بالا میرود و شروع به فحاشی میکند که نمیتواند به شکل نظری پاسخ درخور توجهی بدهد و خوب است که بگوئیم مثال این علماء مثال افرادی چون ابوالحکم (ابوجهل) هست که علمشان حجاب اکبر میشد از برای پذیرش حقیقت.»

بله در این مورد با شما هم عقیده هستم و هتاکی این گونه علما را اصلا نمی پسندم. کسی که منطق داشته باشد هتاکی نمی کند خواه مسلمان خواه دین دیگر. به فرمودۀ سعدی: «دلایل قوی باید و معنوی نه رگ های گردن به حجت قوی.»

البته جناب عالی لطفا بفرمایید حضرات بابیه که منطق داشتند، چرا چنان مردم بی گناه قریۀ واز مازندران را که اصلا نمی دانستند باب کیست تا بدانند چه می گوید، چه می گوید چنان از دم تیغ گذراندند که جنبنده ای هم در آن روستا باقی نماند؟به این واقعه در تاریخ سمندر اشاره شده است.

نوشته اید: «جناب نور محمدی عزیز نگارش تاریخ اگر خود را تاریخ نگار میدانید کاری است بدون حب و بغض و حتی ارائه ی نظر شخصی که مستدل بر ادله و برهانی نیست نمیتواند محلی از توجه باشد. به همین جهت به نظر بی مورد میاید که که تاریخ نگار از حیث آنکه تاریخ نگار است فرضاً بنویسد " عقاید فاسده ی طاهره" و یا بنویسد " با استفاده از تاویل و تفسیر آیات و روایات و به کارگیری سفسطه و مغلطه" و یا همچنین بنویسد فلان کسک " که هنوز نوری از اسلام در دلشان باقی مانده بود به عنوان اعتراض، برای همیشه بابیت را ترک کردند" بنده بر این باورم که اگر مینوشتید " عقاید متمدنه ی مدرن طاهره" و یا آنکه به تمجید آراء وی میپرداختید هم کار تاریخی ای نبود.»

این ایراد وارد است و آن را می پذیرم ولی آیا نویسندگان مورد قبول و تأیید شما (آقای نقبایی و محمدحسینی) هم در نگارش تاریخ خود این قاعده را مراعات کرده اند؟ چرا در کتاب آنان از نظرات مخالف هیچ اثری نیست و هر چه هست ستایش است و بس! لطفا در خصوص این موضوع تنویر افکار نمایید.

18) نوشته اید: « جناب نورمحمدی در صفحه ی 44 و 45 کتاب خود ذکر ورود طاهره به همدان را میکنند و در حد سه پاراگراف مثل دیگر قسمت ها تنها مینویسد که طاهره در آنجا نیز شروع به تبلیغ بابیت کرد و علمای اعظام هم از این جسارت محزون شدند و به خشم آمدند و هتاکی کردند. اما ایشان حتی نکرده است که به واقعه ی مهمی که مباحثه ی طاهره با حاج میرزا علی نقی همدانی است که با حضور جمعی از علما و حاکم همدان صورت گرفت اشاره ای کند! و حتی خجالت زده شده است احتمالاً که بنویسد که در همین ایام بود که دو شاهزاده خانم به نام های نواب حاجیه خانم، مادر محمد حسین خان حسام الملک، و حاجیه خانم، همسر ناصرالملک بزرگ به واسطه ی طاهره به سید باب ایمان آوردند.»

قربان خجالت ندارد. ما در صفحات مختلف نوشته ایم که عدۀ زیادی به خاطر جاذبه های قره العین به باب ایمان آوردند. (برای مثال، ص 159)

19) نوشته اید: «اما نکته ی بعدی ای که باید ذکر کرد در شرح به قتل رسیدن ملامحمد تقی برغانی است که معروف است به شهید ثالث که آقای نورمحمدی در صفحه ی 51 کتاب خود ذکر آنرا کرده اند. که البته مانند بسیاری از موارد دیگر که ما طرح کرده ایم و بسیاری دیگر که از بیان ایرادات آن در میگذریم –آخرخیلیزشتاستکهدرهرصفحهنشاندهیمکهغلطموجوداست!- خالیازایرادنیست. نورمحمدی مینویسد: طاهره " .... چند تن از یاران مخلص خود را برانگیخت تا وی (عموی خود یعنی ملامحمد تقی برغانی) را به قتل برسانند. پیرو این نقشه که گویا در منزل حاج اسدالله فرهادی پایه ریزی شد، شش یا نفت نفر از فدائیان قرت العین در سحرگاه روز 15 ذی قعده ی سال 1263 به این مجتهد بلند مرتبه که در مسجد خود به عبادت مشغول بود حمله کردند و زخم های کاری بر دهان، گردن و پهلوی او زدند که پس از سه روز، در اثر شدت جراحات درگذشت." گزارش دیگری را از کتاب تذکره الوفا صفحه ی 302 ذکر میکنیم: " و سبب قتل حاجی ملاتقی این شد که آن ظالم جهول روزی بر فراز منبر زبان به طعن و لعن شیخ جلیل اکبر گشود، یعنی حضرت شیخ احمد احسائی، ولی با نهایت بی حیائی که آن آتش این فتنه بر افروخت و جهانی را به زحمت و آزمایش انداخت. به صورت جهوری شتائم بسیار رکیکه بر زبان راند. شخصی از اهل شیراز از مبتدئین حاضر مجلس بود تحمل طعن و لعن شیخ ننمود. شبانه به مسجد رفت و نیزکی در دهن ملاتقی مذکور زد و خود فرار کرد." منظور از شخصی از اهل شیراز میرزا عبدالله معروف به میرزا صالح شیرازی است. که خود او در مجلس محاکه ی خود در طهران در حضور صاحب دیوان چنین نقل میکند: " من آن وقت ها بابی نبودم. برای تحقیق امر حضرت باب عازم شدم که به ماه کو سفر کنم.چون به قزوین رسیدم دیدم شهر در نهایت اضطراب است.... بر مجلس درس ملا تقی رفتم و از او پرسیدم آیا شما درباره ی این شخص فتوای کفر و ضرب و نفی داده اید؟ ملا تقی گفت آری، خدائی که شیخ احمد بحرینی میپرستد، خدائی است که من ابداً معتقد نیستم. خود او و اتباعش همه در نظر من گمراه و خدا نشناسند. وقتی این سخن را از ملا تقی شنیدم، خواستم همان جا در حضور شاگردان سیلی سختی به صورت او بزنم، لیکن هر طور بود، خود داری کردم و با خدای خود عهد نمودم که با خنجر لب های او را قطع نمایم، تا از این نتواند به چنین گفتاری لب باز کند. از محضر درسش بیرون آمدم. فوراً به بازار رفتم و خنجر و نیزه ی کوچکی که از بهترین فولاد ساخته شده بود و نهایت درجه حدت و شدت را داشت خریداری کردم....یک شب رفتم در میان مسجد ملا تقی بیتوته کرده، نزدیک فجر دیدم پیر زنی به مسجد وارد شد و سجاده ای که همراه داشت، در میان محراب بگسترد.پس از آن ملا تقی تنها وارد مسجد شد و در محراب به ادای نماز مشغول گشت. هیچکس هنوز در آنجا نبود. من آهسته از پشت سرش رفتم تا نزدیک او رسیدم و ایستادم وقتی که سر به سجده گذاشت، نیزه کوچکی را که همراه داشتم، بیرون کشیدم و با نهایت قوت به پشت سرش فرو کردم. ملاتقی فریادی هولناک کشید، من هم او را به پشت انداختم.خنجره را بیرون آوردم و با قوت هر چه تمامتر به اعماق حلق او فرو بردم و به پشت و پهلویش نیز چند زخم زدم و همانطور او را در میان محراب انداختم و با سرعت تمام به پشت بام مسجد رفتم..." (نبیل زرندی: مطالع الانوار، صفحه ی 267 تا 270) لازم به ذکر است که نام برده که بعداً دید عده ی بسیاری را به جرم هلاکت رساندن ملا محمد تقی، دستگیر کرده اند، خود را به عنوان قاتل معرفی کرد، اما کسانی هم که دستگیر شده بودند آزاد نشدندو بعداً هم با وجود آنکه قاتل محرز بود و حتی شاه ایران هم گفته بود که جان یک نفر گرفته شده و قاتلش هم فقط باید کشته شود ولی تک تک ایشان را که گویند به تعداد هشت نفر میرسید به واسطه و همکاری ملا محمد پسر ملامحمد تقی تک تک کشته شدند. در کتاب کشف الغطا نیز صفحات 107 و 108 ذکر این واقعه چنانچه از زبان نبیل آوردم با کمی تغییرات جزئی آورده است و معلوم میشود که آقای نورمحمدی چقدر بی ربط افکار خودساخته ی خود را در این باب آورده است. به هر تقدیر ایشان در کتاب خود صفحات با ذکر چند تن از مورخین مسلمان{!} مانند میرزا محمد تنکابنی و حسن اعظام قدسی، محمد جعفر حسینی، اعتماد السلطنه، جهانگیر میرزا قاجار، رضا قلی خان هدایت و محمد تقی سپهر پر میکند و جالب است که در این میان توضیح حسن اعظام قدسی را که از شاگران ملا محمد تقی برغانی بود را بکر میداند! و حال آنکه وقتی با دقت میخوانیم متوجه میشویم که بعضی از جملات متن حتی خبر از دل و گفتگوهای خصوصی و اتفاقی میدهد که نویسنده –یعنیحسناعظامقدسی- خوددرآنجاحضورنداشتهاستومعلوماستکهحاصلتخیلاتخودشاستوجالبآنکهشرحواقعهراچنانآب و تاب میدهد که بسیار شبیه شب ضربت حضرت امیرالمومنین است.

می بخشید شما در نوشتۀ خود به این نکته تأکید دارید که کار باید علمی باشد. از ملزومات تحقیق علمی آوردن نظریات مخالف و موافق است. شما می گویید چرا نظر مورخان مسلمان را آورده اید. یعنی می فرمایید فقط نظر مورخین بابی و بهایی را بیاورم؟ این رویه می شود علمی؟

عجیب تر اینجاست که روایت مربوط به میرزا صالح شیرازی که در تاریخ نبیل زرندی چاپ شده و شما در نقد خود به آن اشاره کرده اید را از صفحات 58 تا 61 در کتاب آورده ام و علت نقل مجدد آن توسط جناب عالی معلوم نیست. (ای وای ببخشید شما معتقد به حجم مطلب هستید، می­بخشید که یادم نبود!)

در ضمن بر خلاف پندار و نوشتۀ شما اعظام قدسی از شاگردان ملا محمدتقی برغانی نبوده و من هم به این موضوع اشاره ای نداشته ام. در ضمن لطفا کتاب را به دقت بخوانید در ص 64 گفته ام که اعظام قدسی در سال 1308 نیابت حکومت قزوین را بر عهده داشته و به احتمال زیاد به برگۀ استنطاق (بازجویی شیخ صالح عرب) دست یافته بوده است و در کتاب خود آورده.
20) به گمانه زنی های نویسنده ایراد گرفته و آن را ساده لوحانه خوانده اید.  بر خلاف آنچه می­پندارید، امروزه استفاده از تحلیل و گمانه­زنی امری رایج و حتی ناگزیر در زندگی­نامه­نویسی است و هر چه این
گمانه­زنی­ها به واقعیت نزدیک­تر و با موازین منطقی و عقلی سازگارتر باشد، هم پذیرفتنی است و هم دلیلی بر قدرت تحلیل نویسنده محسوب می­شود. امروزه آثار مهمی که در جهان منتشر می­شود (اعم از داستانی و غیر داستانی) علاوه بر استناد به مدارک جدید، بر پایۀ گمانه­زنی­ها و کشف و ایجاد روابط جدید میان مسائلی کهپیش­تر نیز مطرح شده بود متکی است. بر همین اساس، مبنای بیشتر بیوگرافی­های موفق و حتی پایان­نامه­های دوره­های عالی تحصیلی نیز بر همین مسئله استوار است و ارزش این گونه آثار، نه به خاطر جدید بودن موضوع که به خاطر تازگی موضع کتاب است، برای این که نویسنده به سبب تأمل عمیق در موضوع، به گمان­هایی
می­رسد که صِرفِ دانستن آن­ها نیز برای مخاطب سودمند است. این موارد، اغلب همان سوالاتی است که به ذهن خوانندگان عمیق دیگر هم می­رسد و ممکن است این طرز ارائه و تحلیل، ذهن مخاطبان اندیشمند و عمیق را چنان به تکاپو و تفکر وادارد که موجب طرح یک ایده یا منجر به کشف یک نکتۀ مبهم شود. ازنمونه­های سود جستن از روش گمانه­زنی می­توان به کتاب معمای هویدا اثر عباس میلانی اشاره کرد.

بنابراین همین مسئله است که کتاب قره العین، زندگی، عقیده و مرگ را نسبت به آثاری که تا کنون دربارۀ میرعماد به چاپ رسیده متمایز ساخته است. استفاده از حدسیات و گمانه­زنی آن جایی قابل انتقاد است که نویسنده، فرضیات خود را به عنوان حقیقت و اصول مسلم تاریخی معرفی کند ولی اگر بگوید شاید این گونه باشد و نظر من این گونه است، هیچ گونه اشکالی بر آن متصور نیست.

بر همین اساس، من معتقدم بحث ازدواج اجباری قره العین با پسرعمویش که هیچ علاقه ای به او نداشته و طبق روایت خواهرزاده اش سید محمد بحرالعلوم (که اخیرا به دست آورده ام)، از روی تحقیر او را بزریش
می خوانده، در رفتارهایی بعدی و طغیانها و عصیان های او بسیار مؤثر بوده و من رفتارهای او را از این زاویه بررسی می کنم، هر چند ممکن است به مذاق شما خوش نیاید.

باور کنید بسیاری از حوادث تاریخی از منظر عقده های شخصیت های تاریخی قابل تحلیل هستند. برای مثال، جنایات آقا محمد خان در درآوردن چشم مردم کرمان و جنایات تیمور در اصفهان به عقده های آنان
بازمی گردد که اولی عقده مقطوع النسل بودن و دیگری عقدۀ لنگ بودن را داشت.

21) نوشته اید: « نکته ی دیگری که درباره ی واقعه ی بدشت ایشان نوشته اند در صفحه ی 80 " او بدون حجاب و با آرایش و زینت، در پس پرده نمایان شد" حال آنکه منظور از بدون حجاب بودن صرفاً این است که وی بدون روبنده یا برقع تنها با بابیان مشغول سخن گفتن شدند.»

شما به اعظامالوزاره ایراد گرفته اید که چرا واقعه ای را که در آن حضور نداشته است تشریح کرده است. بنده نیز بر همین اساس از شما می پرسم مگر جناب عالی در صحرای بدشت تشریف داشته اید که با قاطعیت در خصوص حجاب قره العین اظهار نظر می فرمایید؟

در ثانی، عبدالخالق اصفهانی طبق نوشتۀ منابع معتبر مورد قبول شما در واقعۀ بدشت گلوی خود را بریده و از بدشت گریخته است. به نظر شما آیا ممکن است که او این عمل را فقط در قبال بدون روبنده یا برقع سخن گفتن قره العین با بابیان انجام داده باشد؟ یقینا پاسخ منفی است. به خاطر این که حتما چیزی دیده که تا کنون نظیرش را ندیده بوده است و آن همان کشف حجاب قره العین بوده است.

22) نوشته اید: «همچنین بنده فکر میکنم که علت کشف حجاب طاهره –یعنیهمانبدونپردهوبرقعسخنگفتنایشانبااصحاب- دودلیلمیتواندداشتهباشداولاینکهبرطبقبرخیروایاتاسلامیحضرتفاطعهدرروزقیامتبیحجابازپلصراطخواهندگذشتچنانچهدر بحار الانوار از حضرت رسول نقل شده است که میفرمایند " ثم ینادی مناد من بطنان العرش یا معشر الخلائق غضوا ابصار کم حتی امر بنت حبیب الله الی قصر ها، فتمر فاطمه بنتی" یعنی در روز قیامت منادی از میان عرش الهی ندا میکند که ای مردمان چشمانتان را ببندید تا دختر حبیب خداوند به قصر خویش رود. پس دخترم فاطمه به سوی قصر میرود." همچنین امام صادق نیز روایت است که میفرمایند" اذ کان یوم القامه قیل یا اهل الجمع غضوا ابصارکم تمر فاطمه بنت رسول الله صل فتمر..." یعنی در روز قیامت خطاب به جماعت حاضر گفته میشود، چشمان خویش را ببندید که فاطمه دختر رسول الله عبور نماید. پس فاطمه عبور میکند. و دلیل دوم آنکه کلمه ی کفر به معنای پنهان است و کافر آن کسی است که حقیقت را پنهان میکند. بنابراین معنای باطنی کشف حجاب طاهره نیز به معنای پرده برداشتن از حقیقت نیز میتواند باشد»

پاسخ:

الف) جناب عالی به من ایراد گرفته اید که چرا گمان های خود را در کتاب دخالت داده ام. بر همین اساس، این ایراد به خودتان نیز وارد است. چرا گمان خود را در مسائل تاریخی دخالت می دهید؟

ب) دو حدیث از پیامبر اسلام و امام صادق نقل کرده اید. اولا لطفا منبع این احادیث را با ذکر کتاب و شمارۀ صفحه ذکر نمایید.

ج) در ثانی کجای این احادیث دلالت بر بی حجابی دارد؟

د) ثالثا بر فرض صحت، این حدیث مربوط به دختر پیامبر است چه ارتباطی با ام السلمه دختر ملا صالح برغانی دارد؟

لابد می خواهید بگویید منظور از این حدیث، قره العین است؟ نکند که شما هم مانند حضرات بابیه و ازلیه قائل به تأویل هستید!

23)نوشته اید: اما در صفحه ی هشتاد و پنج کتاب آقای نورمحمدی اشاره به سه نکته ی غلط شده است که باید این را نیز از اغلاط آن دانست. اول اینکه القابی که به اصحاب طی الواحی داده میشد از سوی میرزاحسینعلی نوری نازل شده بود و نه حضرت باب؛ البته مورد تائید ایشان نیز قرار گرفت. بنابراین پانویس شما در همان صفحه که نوشته اید: " میرزا حسینعلی نوری به دلیل اینکه باب او را جزو یاران درجه ی اول خود محسوب نکرده و برایش لقبی نفرستده بود، به حالت قهر قصد ترک بدشت را داشت، اما قرت العین که خروج وی را به ضرر آئین جدید می دانست، وساطت کرد و لقب بهاء را به وی اختصاص داد." بی هیچ عنوان نمیتواند محلی از اعراب باشد، ضمن آنکه در تواریخ موثق این مسئله ذکر شده است و مقام میرزاحسینعلی نوری برای سید باب نیز آشکار بود و اینرا نیز میتوان از نامه ای که باب به وسیله ی ملاحسین بشرویه به طهران فرستاد که به دست ایشان برسد هم فهمید چرا که در آغاز نامه اینگونه باب بهاالله را خطاب میکند: "از عبد ذلیل به رب جلیل". دوم آنکه القاب بنا به قید قرعه چنانچه در ظهورالحق آمده است که در کتاب شما نیز بازگو شده است صورت نگرفته است چرا که فرضاً لقب ذبیح که به عبدالخالق قزوینی تعلق گرفت و یا لقب طاهره که تنها زن جمع بود، بسیار دقیق به ایشان نسبت داده شده است و معلوم است که نمیتوانسته اتفاقی و بر قید قرعه باشد. مطلب سوم اینکه
دوگوبینو به غلط میگوید و نویسنده هم تکرار کرده است میرزا یحیی نوری که در زمان واقعه ی بدشت تقریباً هفده ساله باید میبوده باشد نیز در آن جمع حضور نداشته و این نظر نیز بر خلاف آحاد نسخ تاریخی است.»

خیلی جالب است مطلب دادن القاب از طریق قرعه کشی در صفحۀ 110 کتاب ظهورالحق (از منابع مهم بهایی)آمده است. چرا به من ایراد می گیرید؟ مگر این کتاب مورد تأیید شما نیست!

از آن جالبتر استدلال شما در مورد لقب طاهره است. طی نوشتۀ ظهورالحق(صفحۀ )317  لقب طاهره را باب برای وی فرستاده و این ارسال لقب، قبل از واقعۀ بدشت بوده است. در ص 141 نقطه الکاف نیز آمده که باب بعد از بازگشت قره العین از بغداد لقب طاهره را برای او فرستاده است.

عبدالخالق اصفهانی (و نه بر خلاف نوشتۀ شما قزوینی!) پس از بی حجابی قره العین در بدشتکه گلوی خود را برید به ذبیح مشهور شد، پس مسلم است که این لقب ارتباطی به قرعه کشی و تقسیم القاب در بدشت ندارد. لازم به توضیح نیست که همگی 84 نفر افراد موجود در بدشت مفتخر به دریافت لقب نشده اند، وگرنه باید 84 لقب در تاریخ ثبت می شد، در حالی که به جز چند نفری که ذکر کردیم القاب دیگری از تجمع بدشت باقی نمانده است. بنابراین لقب ذبیح را که شما می فرمایید،من در جایی ندیدم که طی قرعه یا بدون قرعه به عبدالخالق اصفهانی داده باشند.

جالبتر از همه، ایراد شما بر کنت دو گوبینو است، به خاطر این که گفته است میرزا یحیی نوری جزو حاضرین در بدشت بوده است. گوبینو دروغ نگفته. او که نسخۀ خطی نقطه الکاف را در دست داشته، از روی این کتاب
می گوید که میرزا یحیی نوری در بدشت بوده و همین مسئله ثابت می کنند که بر خلاف نظر شما و همفکرانتان نقطه الکاف نوشتۀ ادوارد براون نیست.

24) نوشته اید: «مطلب دیگر که لازم میاید که درباره ی آن نکاتی گفته شود در صفحه ی 87 است که ایشان مینویسند " زن و مرد در یکدیگری در آویختند و بی شرمانه تمام قوانین اخلاقی را زیر پا گذاشتند. مدتی پس از اعلام کسر حدود و انجام اعمال فضاحت بار اخلاقی، اقدام گستاخانه ی دیگری توسط ملامحمدعلی بارفروشی صورت گرفت، به طوری که ادعای قائمیت کرد و خود را مظهر رجعت نبوی خواند." و جالب آنکه آقای نورمحمدی که مانند حضرات بابیه اهل تاویل و تفسیر هستند میگویند که منبعشان در این باب کتاب نقطه الکاف بوده است، حال با بررسی کتاب نقطه الکاف معلوم میشود که ایشان نیز به نوبه ی خود و به میل خود تفسیر کرده اند!اما خوب است که نکته ای هم گفته شود که شاید بیان آن خالی از لطف نباشد و آن اینکه کتاب نقطه الکاف موجود نمیتواند اثر میرزا جانی کاشانی باشد و متعلق به ادوارد برون است که به کمک علامه قزوینی هم نوشته شده و اساساً هیچ نسخه ی منحصر به فردی هم در پاریس{!} از میرزا جانی کاشانی نمیتوانسته وجود داشته باشد و همینطور گفتنی است که طبق اسناد موجود میرزا جانی کاشانی جزء افراد موجود در واقعه ی بدشت هم نبوده اند. همینطور لازم به ذکر است که در واقعه ی بدشت علاوه بر میرزاحسینعی نوری، قدوس و طاهره هشتاد و یک نفر در آنجا حضور داشتند که با این ترتیب هشتاد و چهار نفر میشدند و گفتنی است که طاهره تنها زن موجود در این جمع هشتاد و چهار نفره بوده هاست که البته بنا به برخی منابع گفته میشود که خدمتکار او قانته نیز بوده است که وجود ایشان مورد تائید قالب نیست و احتمال میرود که تنها در باغی که برای طاهره، حضرت بهالله اختصاص داده بود ایشان حضور داشتند و در هیچ یک از مجالس نبودند»

این فراز از نقد نیاز زیادی به پاسخ ندارد. این شبهه قبلا بارها توسط همفکران شما بیانشده است. مشخص است که چون کتاب نقطه الکاف ثابت کنندۀ جانشینی، وصایت و خلافت صبح ازلو بیانگر بطلان ادعای میرزا حسینعلی نوری است، مورد انکار شما و همفکرانتان قرار گرفته است.

25)بنده را مانند بابیه! اهل تأویل دانسته اید. لطفا به نوشتۀ خود که در بند 22 جوابیۀ خود نقل کرده ام بنگرید. اگر این جمله نشانگر تأویل نیست پس نشانۀ چیست؟  :«دلیل دوم آنکه کلمه ی کفر به معنای پنهان است و کافر آن کسی است که حقیقت را پنهان میکند. بنابراین معنای باطنی کشف حجاب طاهره نیز به معنای پرده برداشتن از حقیقت نیز میتواند باشد»

25) نوشته اید: «اما ایراد دیگر کتاب که البته غلط اضافه ی نویسنده هم هست، در صفحه ی 92 است که نوشته شده است" بنا به قول مشهور، در وزوار فعل شنیع و غیر اخلاقی دیگری از قرت العین و قدوس به ظهور رسید. بدین معنی که چون در طول راه به یکدیگر سخت نزدیک بودند، دلبستگی بین آنان شدت یافت و با یکدیگر به گرمابه رفتند و همبستر شدند."
اولین نمونه ی این توهینات و هجویات را محمد تقی سپهر نگارنده ی ناسخ التواریخ که در جاعلی و جاهلی بی مثال است آورده است. از اینکه میزان تعصب بابیانی که چند روزی بعدتر همگی در قلعه ی شیخ طبرسی در نهایت فداکاری به شهادت رسیدند بگذریم؛ سخنان دوگوبینو در خصوص لسان الملک محمد تقی سپهر نیز خواندنی است. دوگوبینو مینویسد : " لسان الملک مورخ مسلمان که قسمتی از شرح این وقایع را برای من تهیه کرده است، راجع به تشکیل دسته ای که همراه این زن با وجد و شور بود، به طور مزاح چیزهایی به من میگفت و اصراری داشت که آن چه میگوید، درست است. چون او معتقد بود که آئین باب و قوانین ناصواب او نمیتواند کسی را –ولوهرکهباشد- بهطرفخودجلبنماید. مخصوصاًمیخواستهواخواهاناینزنرامردمانعیاشیقلمدادکندواطمینانمیدادکهفدائیانقرتالعینهمهعشاقوخاطرخواهاو بوده و کسانی نبودند که به عقاید او ایمان داشته باشند. ولی من گمان نمیکنم که کسی گفته های او را تصدیق و تائید نموده باشد. چه اگر این طور بود، چگونه امکان داشت که تمام این جمعیت به طور یگانگی و اتحاد در زیر یک پرچم جمع شوند و مسلماً نفاق و دو دستگی در میان آنها روی میداد. اما هیچگونه قرائتی در دست نیست که ناسازگاری و نقاقی در میان این اردو بروز کرده باشد... " البته دوگوبینو نمیدانست که هستند کسانی مانند خود محمد تقی سپهر که مثال واضع آیه ی شریفه ی " ختم الله غلی قلوبهم و علی سمیعهم و علی ابصارهم غشاوه" هستند.»

جالب است! نقل فضایح اخلاقی بابیان در بدشت و وزوار را غلط اضافۀ نویسنده! و ناشی از توهینات و هجویات مورخین مسلمان و محمدتقی سپهر دانسته اید. در مورد این جملۀ ملا حسین بشرویه ای که در (ص 110 جلد 3) ظهور الحق آمده چه می گویید: «اگر من در بدشت بودم، بدشتی ها را حد می زدم.»

در خصوص نوشتۀ نبیل مبنی بر اعتراف به: هوای نفس، مناهی، سیئات، حریت مضره، تجاوز از آداب، اجرای هوای نفس و خشم پروردگار در بدشت چه می فرمایید: «بعضی از پیروان چون دیدند که طاهره حجاب صورت را به یک سو نهاده، این طور نتیجه گرفتند که ممکن است بر حسب هوای نفس به مناهی و سیئات مشغول شوند و از مسئلۀ نسخ شریعت به خیال باطل خود این طور تصور کردند که حریت مضره را پیشۀ خود سازند و از حدود آداب تجاوز کنند و به اجرای هوای نفس خویش مشغول شوند. این خیال باطل و سودای  خامکه برای کوتاه نظران حاصل شده بود، سبب شد که خشم خدا بر آن ها نازل گردید و مورد غضب پروردگار واقع شدند...» (تاریخ نبیل، ص 274 و 275)

دیگر راجع به نامۀ عبدالبها به منیره ایادی راجع به بی احتیاطی قره العین در بدشت چیزی نمی گوییم. (کشف الحیل، ج3 ، ص 131)

آیا این مطالب نیز نوشتۀ مورخین مسلمان و جزو غلط های اضافی است؟

جالب است اگر کتاب گوبینو مورد تأیید شماست، چرا نظر او مبنی بر حضور صبح ازل در بدشت مورد تأیید شما نیست؟  برای برای حل این تناقض چه باید کرد؟

در ضمن، چرا منکر بروز نفاق و دودستگی در میان بابیان شده اید؟ مگر بابیان سه بار شکایت قره العین را به باب نبردند؟ مگر عده ای از بابیان در اعتراض به وقایع بدشت، منطقه را ترک نکردند؟ نام این اتحاد و یگانگی است؟

26) نوشته اید: اما غلط دیگر این کتاب در صفحه 97 هست که دو روایط ناصحیح را میاورد مبنی بر اینکه طاهره از مازندران به همدان و بعد به طهران رفته و در آنجا دستگیر شده و روابط دیگری که از نیکولا میاورد که نوشته است "قرت العین مسلماً به قزوین برگشته بود، زیرا که در این شهر او را دستگیر کردند و به طهران آوردند و در خانه ی کلانتر محمود خان محبوس شد." حال آنکه حقیقت این است که یا طاهره در مسیر رفتن به قلعه ی شیخ طبرسی دستگیر شده است (ظهورالحق صفحه ی 327) و یا آنکه در قریه ی واز در حدود اواخر ربیع الثانی 1266 با فرمان امیرکبیر که به دست آقا نصرالله نائیجی مکان طاهره را فهمیده بود، دستگیر شده و به طهران اعزام کردند.»

جالب است! اگر آوردن نظرات مختلف از منابع مختلف اشکال دارد، چرا خودتان دو روایت مختلف و متضاد را در خصوص نحوۀ دستگیری قره العین (بند 26)ا آورده اید. لطفاً نوشتۀ خود را دوباره بخوانید.

شما در آخر نوشتۀ خود، کتاب نیکلا را جزو منابع خود ذکر کرده اید. اگر نیکلا منبع شماست پس چرا این جا روایت او را قبول ندارید؟(عین نوشتۀ شما در آخر ای میلتان: نتیجه ی بازخوانی و تدقیق در کتبی همچون: حضرت طاهره نوشته ی دکتر نصرت الله محمدحسینی، چهار رساله ی تاریخی، مجلدات دوم و سوم ظهور الحق جناب استاد فاضل مازندرانی، تذکرت الوفا حضرت عبدالبهاء، تاریخ شهدای امر جناب ملک خسروی، تاریخ نیکولای.)

27) نوشته اید: « اما درباره ی روز شهادت طاهره آقای نورمحمدی نوشته است: "او در روز اول ذی قعده ی سال 1268 برابر با بیست و شش مرداد سال1231 و هفده اوت 1852 یعنی سه روز بعد از واقعه ی سوء قصد و یازده روز زودتر از قتل عام بابیان به قتل رسیده است"
اما این تاریخ که احتمالاً رای جناب محمد قزوینی است که در کتاب نهضت های فکری ایرانیان در دوره ی قاجاریه آورده است، مورد توافق مورخین نیست. اما از آنچه بر میاید معلوم است که فاصله ی شهادت وی بین روز 15 تا 22 آگوست بوده است این را میشود از نامه ی سفیر روسیه دالگورکی و سفیر انگلستان شل نیز فهمید. اما زمان دقیق آن چنانچه در کتاب آمده است معلوم نیست.»

قتل عام بابیان 12 روز بعد از سوء قصد به ناصرالدین شاه اتفاق افتاده است. نام مقتولین در روزنامۀ وقایع اتفاقیه، نمرۀ 82، پنج شنبه 10 ذی قعدۀ 1268 آمده. اما در میان این نام ها، اسمی از قره العین نیست. بنابراین به نظر می آید که نظر علامه قزوینی درست باشد.

29) نوشته اید: « از جمله دیگر اغلاط کتاب واقع در صفحه ی هفتاد و سه است که نگارنده مینویسد: " پس از دستور باب مبنی بر تجمع بابیان در خراسان، ملاحسین بشرویه ای نامه ی محرمانه ای برای قرت العین به قزوین فرستاد و از او خواست به طرف خراسان حرکت کند." مسئله این است که اولاً کمی بعد تر یعنی در زمانی که طاهره در طهران بود است که سید باب دستور تجمع بابیان در خراسان را صادر میکند، دوماً اساساً چنین نامه ای از ملاحسین به طاهره مرقوم نشده است و در جایی هم ثبت نیست و این نیز ناشی از افکار نویسنده است، اما نامه ای که به سبب آن طاهره به طهران آمد از جانب میرزاحسینعلی نوری (بهالله) بود.
استناد ما به رجال ایران تألیف مهدی بامداد و کتاب فتنۀ باب دکتر نوایی بوده است.

29) نوشته اید: « اما ایراد دیگر در صفحه ی 76 رخ مینماید که آقای نورمحمدی مینویسد: "طاهره در اواخر ربیع الثانی سال 1264 قمری در منطقه ی بدشت از توابع شاهرود، با ملامحمد علی بارفروش و تعدادی از یارانش که از مشهد باز میگشتند ملاقات کردند" اما احتفال بدشت در ماههای جون و جولای سال 1848 میلادی (اواخر رجب تا اواسط شعبان سال 1264هجری قمری) در زمانی که حضرت باب در قلعه ی چهریق زندانی و جناب باب الباب در مشهد و سپس در راه مشهد و مازندران بودند، انعقاد یافته است.»

متوجه نشدم کجای این نوشته ایراد دارد. نگفته ایم که با ملا حسین بشرویه ای در بدشت ملاقات کرد،
نوشته ایم با ملا علی بارفروشی. بدیهی است که ملا حسین در بدشت نبوده است. (ایرادتان مبهم است)

30)در صفحه ی چهلم کتاب آمده است که سید باب در زمانی که طاهره در کاظمین بوده است در"ماکو" بوده است که این سخن با اسناد تاریخی در توافق نیستند چرا که مدت اقامت سید باب در سجن ماکو تنها نه ماه بوده است و میدانیم که یکی از علل جمع شدن بابیان در بدشت استخلاص باب از آنجا بوده است نویسنده در صفحه ی 76 مینویسد طاهره در بدشت در اواخر ربیع الثانی سال 1264 وارد شده است. یعنی چیزی حدود یک سال بعد، و البته ما میدانیم که سید باب حدود ششم جمادی الاولی 1264 از ماکو به چهریق تبعید شد و اگر نه ماه هم به عقب باز گردیم میشود شعبان 1263؛ و با توجه به اینکه در جمادی الثانی سال 1263 طاهره از عراق خارج شده (صفحه ی 41 کتاب خودتان) دو ماهی اختلاف زمانی وجود دارد که اساساً امکان آن نامه ای که ذکرش رفته است در آن مکان وجود داشته باشد. مضافاً آقای نورمحمدی باید بداند که در گذشته ی ایام سفر با اسب و خر و شتر صورت میگرفته است و یک سفر از تهران به کربلا فرضاً ماهها به طول می انجامیده است ولی ایشان به نحوی این تواریخ را پشت هم میاورند که تو گویی با اتومبیل شخصی خود به این طرف و آن طرف میرفتند!
همچنین گفتنی است طبق کتاب تذکرت الوفا صفحه ی 299 و چهار رساله ی تاریخی آقا مصطفی بغدادی صفحه ی 26 بر میاید که بازگشت به ایران طاهره در روزهای آخر زمستان سال 1263 ه.ق بوده است ولی آقای نورمحمدی زمان آنرا در جمادی الثانی 1263 دانسته اند که حدود خرداد ماه میشود که در اواخر بهار است و نه زمستان و حدود 9 ماه فاصله ی زمانی وجود دارد.»

استناد ما در داستان قره العین در کاظمیه به کتاب ظهورالحق ص 317 و کتاب چهار رسالۀ تاریخی دربارۀ طاهره قره العین ص 25 بوده است.مگر این کتاب ها جزو منابع مهم بهایی و مورد قبول جناب عالی نیستند؟

 

 

 

اما سخن پایانی

جناب آقای مطلق! در کتاب حقیر، نکات نو و تازه یابی در خصوص قره العین وجود دارد که در نوشته های مسلمان و بهایی به آن اشاره نشده و همین امر، یکی از دلایل استقبال و چاپ سوم آن به شمار می رود (البته با عرض معذرت این خبر را نیز می دهم که چاپ چهارم آن نیز در راه است.)

آیا شما انتظار داشته اید من در این کتاب هر چه مورخین بهایی گفته اند را تکرار کنم؟ در ابتدای نوشتۀ خود در خصوص علت چاپ سوم این کتاب چنین گمانه زنی کرده اید:«بنده البته فکر میکنم که هیچیک از این دو سوال صحیح نیست، و قویاً حضرات بهایی ستیز که در بهایی ستیزیشان ثابت قدم هم هستند در نشر این اثر صدچندان کوشیده اند!»

من یک مورخ و محقق هستم و هیچ گونه ستیز و عداوتی با بهاییان ندارم. متأسفانه چون پیش فرض های شما غلط است، نتیجه گیریتان نیز اشتباه است. چرا؟ برای این که اگر به زعم شما، بهایی ستیزان (و شاید منظورتان حکومتیان) در نشر آنمی­کوشیدند، دستکم باید در طول یک سال بیش از ­ده­ها بار چاپ می شد، نه سه بار. مانند کتاب «دا» که تا کنون به چاپ سیصد و چهل و هشتم رسیده است. بنابراین، با عرض معذرت، باورتان غلط است. آیا فکر نمی کنید خلأ یک کتاب مستند تحقیقی دربارۀ قره­العین باعث استقبال علاقه مندان از این کتاب شده است؟ نوشته اید به ایرادات نیم دیگر کتاب و قسمت توضیحات نپرداخته اید. اگر ایرادات شما در زمرۀ همین ایراداتی است که بیان کرده اید، من با جان و دل منتظر وصول این ایرادات هستم.

جناب مطلق! گیریم به زعم شما تمام مطالب این کتاب غلط است، چرا شما به آن قسمت از کتاب که گفته ام بین قره العین و بهاییت هیچ گونه ارتباطی نیست ایرادی وارد نکرده و آن را مسکوت گذارده اید؟ (ص 110 کتاب)

میان مرگ قره العین تا آغاز ادعای نبوت بهاءالله 17 سال فاصله است. چگونه روح قره العین از چنین ادعایی باخبر بوده تا به او ایمان بیاورد؟

بر عکس، قرائن متعددی مبنی بر ایمان آوردن او به صبح ازل موجود است که خدمت شما عرض می شود:

1) مطالب کتاب نقطه الکاف

2)شعر او به خط خودش که در وصف صبح ازل سروده و در کتاب مواد تحقیق دربارۀ مذهب بابیه آمده است.

3)اگر این دو مورد را جعلی و ساخته و پرداختۀ ادوارد براون می دانید در خصوص اسناد دو خاندانِ مشهورِ ازلیِ «دولت آبادی و سرلتی» چه می گویید؟ اسناد متعددی در خصوص قره العین و همچنین نامه ها و اشعار متعددی به خط قره العین در این خاندان وجود دارد که تصویر آن به دکتر افسانه نجم آبادی تحویل شده و توسط وی در سایت «دنیای زنان قاجار» (متعلق به دانشگاه هاروارد) بارگذاری و نقل شده است. همین مسئله گویای ازلی بودن قره العین است. در این خصوص چه توجیهی دارید؟ چرا در میان خاندان های بهایی هیچ سند و مدرکی به خط قره العین یافت نمی شود؟چرا هر چه دستخط و سند در خصوص قره العین وجود دارد از میان ازلیان بیرون آمده است؟

جناب مطلق گرامی اگر زحمتی نیست، لطفا جواب این دو سوال حقیر را نیز مرحمت فرمایید:

1)بسیار مایلم نظر و  دیدگاه شما را در خصوص سخن پایانی که در صفحات 159 تا 164 کتاب «قره العین: زندگی، عقیده و مرگ» به چاپ رسیده است بدانم، آخر آن را نیز مانند بی ارتباط بودن ایمان قره العین به بهاییت مسکوت گذارده و در نقد خود هیچ اشاره ای به آن نفرموده اید.

2)حکم باب طبق آثار و نوشته هایش و به خصوص کتاب بیان، مبتنی بر سوزاندن کتاب های دینی، ویران کردن بقاع متبرکه و کشتن منکرین مذهب باب بود وقره العین نیز این حکم را مورد تأیید قرار داد. به طوری که می دانیم این تفکر، امروزه به تفکر داعشی و تروریستی مشهور است. اما جناب عبدالبها در مکاتیب، ج 2، ص 266 این حکم را نقض کرده و گفته اند: «ودريومظهورحضرتاعلي،منطوقبيانضرباعناقوحرقكتبواوراقوهدمبقاعوقتلعامالامنآمنوصدقبود،امادرايندور بديعوقرنجليل،اساسديناللهوموضوعوشريعتاللهرأفتكبريورحمتعظميوالفتباجميعمللوصداقتوامانتومهربانيصميميقلبيباجميعطوائفونحلواعلانوحدتعالمانساناست.»

این مسئله با باور بهاییان مبنی بر این که میرزا حسینعلی نوری در زمان باب در پشت پرده و خفا مدیریت و رهبری بابیون را بر عهده داشته متناقض است. چرا میرزا حسینعلی نوری در زمان حیات خود چیزی در این خصوص بیان نکردهو پسرش این حکم را نقض کرده است؟ در خصوص این تناقض چه می فرمایید؟ همچنین با توجه به این که امروزه رفتار داعش گونۀ باب و قره العین طبق حکم عبدالبها مورد قبول بهاییت نیست، چرا بهاییان این قدر به وی ابراز ارادت و علاقه می کنند و او را الگوی زن امروز معرفی می نمایند؟

در خاتمه از جناب عالی خواهشی دارم: رسم معرفت و جوانمردی حکم می کند که پاسخ بنده را در هر کجا که نقد خود را بر کتاب «قره العین: زندگی، عقیده و مرگ» منتشر کرده اید منتشر سازید، بنابراین، اگر خودتان را جوانمرد  می دانید که همین طور هم باید باشد، لطفابه منظور ایجاد فضایی برای طرح آراء و نظرات مخالف، لطفا پاسخ اینجانب بر نقد خودتان را در سایت ها و محیط های امری منتشر نمایید. از این که این امکان را برای من فراهم می نمایید، از جناب عالی سپاسگزارم.

شاد و شادکام باشید

مهدی نورمحمدی